الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
217
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
كردن بر آن مرد . محمد بن ابى بكر گفت : آرام باش ! و موضوع را به اطلاع او رساند . ابن زبير مىگويد : من همراه محمد بن ابى بكر بيرون آمدم ، او روى اسب نشست و خود را كنار كشيد و من جلو او سوار شدم و او جامههاى خود را جمع مىكرد كه به جامهء من نخورد و من هم همان گونه رفتار مىكردم ، او همچنان مرا با خود مىبرد تا به خانهء عايشه رسيديم و شنيدم آنجا همگان آشكارا به عثمان بن عفان دشنام مىدهند . گريستم و گفتم در شهرى كه عثمان را آشكارا دشنام دهند نمىمانم و از آنان دورى كردم . مركبى از آنان گرفتم . ناگاه چشمم به مردى افتاد كه از من كناره مىگرفت و من هم از او كناره مىگرفتم ، ولى دانستم كه او عبد الرحمن بن حارث است . از دور چشمم به مرد ديگرى افتاد كه بر اسبى غل نهاده و آن را مىبرد . گفتم به خدا سوگند اين اسب زبير است و خواستم آن مرد را [ با تير بزنم و ] بكشم ، عبد الرحمن گفت : شتاب مكن ، او نمىتواند از ما بگريزد و چون نزديك شد ، ديدم غلام زبير است . گفتم : زبير كجاست ؟ گفت : نمىدانم ، و دانستم كه زبير كشته شده است . محمد بن عبد الله از عمر بن دينار از صفوان نقل مىكند كه مىگفته است : روز جنگ جمل همين كه مردم صف كشيدند و روياروى شدند ، كسى از ياران امير المؤمنين - على ( ع ) بانگ برداشت و به قرشيان كه در لشكر مقابل بودند ، گفت : اى گروه جوانان . قريش ! چنين مىبينم كه با زور و رودربايستى بر اين كار مجبور شدهايد . اكنون شما را به خدا سوگند مىدهم كه خونهاى خويش را حفظ كنيد و خويشتن را به كشتن مدهيد . از اشتر نخعى و جندب بن زهير عامرى خود را حفظ كنيد . اشتر دامن زره خود را جمع مىكند تا شما از او پيروى كنيد و جندب دامنافشان حركت مىكند تا آنگاه كه لازم باشد ، و بر درفش او علامت سرخ است . گويد و چون مردم روياروى شدند ، اشتر و جندب هر دو به سوى شتر پيش رفتند و غرق سلاح بودند و عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد و معبد بن زهير بن خلف بن اميه را كشتند . جندب آهنگ ابن زبير كرد و چون او را شناخت ، گفت تو را براى عايشه رها مىكنم . محمد بن عبد الله بن عبيد مىگويد : روز جنگ جمل ، دست عبد الرحمن بن - عتاب قطع شد و در انگشتش انگشتر بود . بشر آن انگشتر را بيرون آورد و ميان مردم يمامه پرتاب كرد . آنان نگين آن انگشتر را كه ياقوت بود كندند . مردى آن را از ايشان به پانصد دينار خريد و به مكه آورد و با سود سرشارى فروخت . محمد بن موسى از محمد بن ابراهيم ، از پدرش ، از قول معاذ بن عبد الله تميمى كه در جنگ جمل [ همراه